امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

بدون عنوان

1394/1/29 17:51
نویسنده : مامان
76 بازدید
اشتراک گذاری
پسرم سلام

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی بلافاصله رفتی سر لوازم نقاشی ات قدری نقاشی کشیدی و بعد در را نشانم دادی دوباره کمی بازی کردی و کفش هایت را نشانم دادی آب خوردی و رفتی لباسی را که گذاشته بودم تا دور بیاندازمش را آوردی و خواستی تنم کنی خیلی زود بود اما دیگر دلم نیامد معطل نگاهت دارم رفتیم پایین .مثل دیروز .سه چرخه و لوازم  نقاشی ات را هم بردیم تاب بازی کردیم سرسره بازی و چرخ و فلک و بعد هم که خسته شدی تخته سنگی را که وسط چمن هاست نشانم دادی تا رویش بنشانمت صبحانه را روی تخته سنگ خوردی بعد هم اشاره کردی تا دفتر نقاشی ات را که روزی جزوه های امتحان مامان بوده است را بگذارم روی تخته سنگ تا با هم نقاشی کنیم برایت چمن هایی را که رویشان نشسته بودیم را کشیدم و یک پروانه و یک جوجو و بعد هم پیشی و خانه ی مامان جون و بابا جون را و سعی کردم رنگ ها را یادت دهم بعد هم شعر خواندیم و دست زدیم و قدری هم گپ و گفت بعد هم کمی سه چرخه بازی کردیم هنوز پایت به رکاب سه چرخ نمی رسد و من هلت می دهم اذان ظهر را که گفتند برگشتیم بالا امروز هم خیلی خوش گذشت اصلا همه ی لحظاتی که تو تویش باشی خوش می گذرد پسرکم

 

+هنوز نفهمیده ام که مانند من چپ دست هستی یا مانند بابا علی جانمان راست دست کارهایت را همین طور نقاشی هایت را با هر دو دست انجام  می دهی قربانت بشوم که هم مامان و هم بابا علی جانت را راضی نگه داشته ای

 

+باز هم امروز بزرگ تر شده ای  روی چمن ها نشسته بودیم که بلند شدی و آرام آرام از کنارم دور شدی حتی پشت سرت را هم نگاه نکردی که نکند من بروم دستت را از پشت زده بودی به کمرت و با گام های کوتاه دور حوض قدم می زدی  و  قند در دلم آب می کردی قربانت بشوم  خیلی دوستت دارم پسر مستقل من 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت ۲:۴۱ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)