بدون عنوان
امشب تولد علی پسر دایی داوود بود تازه ساعت ۸.۳۰ بود که مامان جون خبر داد که تولد علی است من و بابا علی جان هم همراه پسر نازنینمان خیلی سریع آماده شدیم و به راه افتادیم و خریدن کادو را به مامان جون محول کردیم مامان جون برای علی یک پیراهن چهار خانه سبز بسیار زیبا خرید و از طرف ما هم یک عطر که خیلی هم خوشبو بود و من بویش را دوست داشتم شب بسیار بسیار خوب و لذت بخشی بود دایی رضا و خانمش هم بودند قرار بود که علی نداند که تولدش است و بعد از شام بفهمد اما از آنجا که من نمی دانستم همان ابتدای ورود تبریک گفتم و جریان غافلگیری لو رفت اما آخر شب علی اعتراف کرد که از همان اول فهمیده بوده که خبرهایی هست و به روی خودش نیاورده بعد از شام من و عاطفه طوری که علی نفهمد رفتیم و کادوها را از مقابلش رد کردیم و و دویدیم توی آشپزخانه و در حال خندیدین بودیم که کادو از دست من رها شد و درست افتاد روی کیکی که نمی دانم کدام آدم عاقلی گذاشته بودش پشت سر من روی زمین یعنی اگر کادو رویش نمی افتاد حتما پای کسی می رفت تویش خیلی خجالت کشیدم از زور شرمندگی و ناراحتی فقط کیک را نگاه می کردم و نمی توانستم بقیه را ببینم عاطفه و مادرش چیزی نگفتند و روحیه ی مهمان نوازیشان را که همیشه مرا سمتشان می کشاندبیشتر از همیشه نشانم دادند اما زن دایی رضا شده بود کاسه داغ تر از آش نمی دانم اگر این اتفاق برای خودش دخترش یا عروسش افتاده بود باز هم همین طور رفتار می کرد یا می خندید و می گفت قضا بلا بوده و یا اصلا این طوری خیلی هم قشنگ تر شده و از این جور حرف ها اما از آنجا که سه شب دیگر ماه رمضان است و من این ماه را از جانم هم بیشتر دوست دارم همانجا بخشیدمش تا مشغله ای از این دست خاله زنک بازی ها در ذهنم نداشته باشم و دوباره با خنده و شادی فراوان و با یک کیک زیبا که البته یک طرفش قدری کمتر زیبا بود با دست و جیغ و هورا رفتم تا از جشن لذت ببرم جشن عالی ود و من آنقدر خندیدم که لپ هایم درد می کرد راستی یک چیزی وبلاگت را به رضا نشان دادم و او هم براین نظر گذاشت
+عزیزم قرارمان نبود که در وبلاگت هیچ گلایه ای باشد شاید این مطلب را حذف کنم شاید هم رمزدارش کنم به بزرگی ات ببخش نازنینم
+اگر روزی قرار باشد محبوبیتم فدای شرافتم شود ککم هم نمی زند. می دانی امیر حسامم انسانیت همیشه بهتر است خیلی بهتر


بدون عنوان
