بدون عنوان
دیشب شب نیمه شعبان بود و ما به مناسبت تولد آقا مهدی نامزد عاطفه مهمان دایی داوود و خانواده اش به صرف شام بودیم در رستوران طلاییه شب بسیار بسیار خوبی بود خیلی هم خوش گذشت آخر شب هم رفتیم بام تهران و بعد هم پارکی نزدیک خانه و تا آخر شب گفتیم و خندیدیم بابا جون هم از طلاییه برایت یک چرخ رنگارنگ خرید که دسته دارد و موقع راه رفتن صدا می دهد و خیلی دوستش داری دایی حامد هم برایت یک ماشین قرمز خرید که آن را هم خیلی دوست داری مثل همیشه عالی بودی اجتماعی و شوخ طبع وکلی هم ما را با کارهای با مزه ات خندادی
خیلی دوستت دارم پسر نازنینم خیلی شیرینی پسر شاد و با نشاط من
+می دانی پسرم لحظه هایی که با آدم بزرگ ها نشسته ای و بدون در نظر گرفتن سنت در بحثشان با ادد اوددد هایت شرکت می کنی و می خندی احساس غرور و شعف همه ی وجودم را می گیرد خصوصا وقت هایی که چشم هایت پر از خواب است و دلت نمی آید ما را ترک کنی و همچنان مهربان و صبور مامان و بابا علی جان را همراهی می کنی


بدون عنوان
